قزمولك ميني ماليست

    

پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠

اندر احوالات شیخنا و مرادنا و قطبنا و جیزقولنا ( غفرالله ذنوبهی جمیعا )

آن مظهر کفایت ، آن همسر با درایت ، آن غواص بحار عمیق ، آن باز مانده از عهد عتیق !

آن مقدم شاعران ، آن معظم کاتبان ، آن آکل کباب کوبیده با ریحان !

حکیم و علامه بود و متوسط القامه بود و اسپورت الجامه بود و در گیتی یکدانه بود !

آورده اند همسری داشتی که مهر او چون درّی در سراچه ی دل بسفتی و وی آقاهه نام داشتی و از کبائر دوران بودی بس عظیم !

باری کرامت بسیار داشت روایان روایت کنند که ایامی پیوسطه مضطر بودی ، به یکباره بر اصحاب ظاهر شدی

و کلامی بفرمودی که از هیبت آن ده ها تن مدهوش شدی و دیگر هیچ نگفتی و حال او چنان بود که به قال نیامدی

و در وبلاگستان با ددان و طیور همی گردیدی و از حال خوش چندان التفاتش نبودی !

و آن کلام را صد شیخ از مشایخ حروفیه که گویند ذات حروف بدانستندی به سی سال شرح کردندی و باز در مقال نگنجیدی

و آن گهرباره چنین آورند : " احب الافراد نزدی هذا الآقاهه مثل ولدی و والدی و الچند نفر دیگه "

نقل است هرگز غذا نخوردی مگر به سه وعده در روز و از همین ریاضت منزلتی بس عظیم یافتندی !

آورده اند که هزار شب نخفتی و سپیده دمان به خواب اندر شدی علت بپرسیدند

فرمود : " این یک فعل از ما بی حکمت است ! " که این از تواضع وی بودی.

باز نقل است همه عمر دائم الذکر بودی سبب پرسیدند فرمود :

"سبب این تسبیح است که هرچه دانه می اندازیم تمام نمیشود ! "

گویند یکبار به سلطان العارفین و برهان الناطقین و طاووس  العالمین آقاهه ( رضوان الله تعالی علیه )

همی نگریستی و به شدت و حدّت گریستی چندان که به دست و پای بمردی و هفت شبان روز به همان حال بودی

علّت بپرسیدند فرمود : " این فعل ما از اسرار است ! " و این از ورعی بود که در وی بودی - خداش بیامرزاد -

باز نقل است که هیچ آب و نان سیر نخوردی مگر لازانیا لیکن اندرون آقاهه از لذایذ اطعمه و اشربه که به دست با کفایت

خویش فراهم آوردی انباشته ساختی ؛ تا بدان حد که وی چنان فراخ شدی که از دروازه غار عبور نتواستی کرد !

اوصاف شیخ ما در اندک مقال نگنجد واین نمی از یم کمالات وی بودی خداش بیامرزاد

آب دریا را اگر نتوان کشید                                          هم به فدر تشنگی باید چشید

قزمول خان

رفیقانه ها()



 


پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸

دلتنگی

به خود می اندیشم

و به بی پایانی تلاشم

و هنوزش نیافته ام

به نگاه ستاره میشوم ، شب بی پایان فراموشیم را

به نگاه صخره های آسوده ، در دامان مادرم زمین ؛

به نگاه رخشان آسمان سپید و در نیلگون دریاچه ی لمیده در آفتاب ؛

می بالم ، از درون میجوشم ، به کنکاش خویش ، به ناتمامی خویشم مینگرم

و از درد تنهایی و درماندگی سرود بی رنگ زندگی سر می دهم ؛

چهره ام رنگ ددخویان نا آسوده را به خود دارد ؛ رنگ پریشان دیوانگان را ؛

از درون میسوزم ، شعله هایش بر چشمان داغم نشسته ؛

سرگردان صخره ها ، سرگشته و رنجور راه ؛

به خیز میکشم سنگینی ام را رو به باریکه راه پر هراس ؛

آنجا که پیچ و تاب می افتد چشمانم از کوره راه پر پرتگاهش ؛

که به تماشای گل شوم ؛ آسوده ام نمی گذارد باز ؛

و من اسیر باید اویم ، سر گشته شهر و بیابان .

آسودگی کجا خانه دارد ؟

دل نا آسوده ام هردم اسیر خواهشی ، هردم رنجه ی نگاهی ؛

میگریزم ، دردم با خویش می برم ؛

ناله هایم از آن کوهسار است.

به ناگاه او را می یابم در اعماق وجودم زبانه میکشد ؛

به او می نگرم ؛

زندگی رنگ دیگر به خود می گیرد ؛

در دامانش همه خبر از یگانگی دارند ؛

ومن همچون کودکی گنه کار ، خود را پس میکشم .

دل سوزانم را در آبشار هستی اش می نهم ؛ که دمی آسودگی ارمغانم کند .

نگاه پر مهرش به نوازشم میکشد ، همچون مادری کودکش را !

در نگاهش روانم می بالد ، می خیزد ؛

می خواهم از آن او باشم !

چه می خواهدم ؟ چه می خواهمش ؟؟

آوا سر می دهد :

" برو آنگاه که نگاهت فروزان شد ؛ آنگاه که سخنت یگانه شد ؛

و آن گاه که قلبت شکسته شد بیا ! "

در شلوغی شهر ، در غوغای نوشتارهای رنگارنگ ، به جستار پندارهای گوناگون ؛

در بازار نگاره ها و سخن ها ؛

گم شهر ، گم خویش ؛

دلم سنگین اما ایمانم راسخ و قدم هایم استوار میشود .

راه آموختن می آموزم ، راه دیدن و شنیدن را ؛

و گفتن چه دردیست بر من ؛ در نگاه یاران گوناگون !

دلم به شادی و خشم خو می گیرد ؛

سخنم به کم گویی و سنگینی ؛

به سویش می تازم ؛ بی وقفه ؛ تا همیشه ی تاریخ !

تا به ابد به نظاره اش میشوم ؛

کنون آسوده ام و سرگشته !

در او چه رازیست که در نگاهش بیهودگی رنگ می بازد.

با او زندگی معنا می یابد ؛

هستی در او متجلی ست .

همو که بر بلندای تاریخ ایستاده است از آدم تا همیشه ی زمان ؛

فردا آمده

آیا فردا خواهد آمد ؟

                                                            نیمه ی شعبان ١٣٧٧

اینو از بین دست نوشته های قدیمی پیدا کردم نمی دونم خودم نوشتمش یا از جایی یادداشتش کردم مهم اینه که واسه ی فردا نوشتمش .

آری او خواهد آمد.

قزمول خان

رفیقانه ها()



 


یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸

تنها

هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی

از این زمانه دلم سیر میشود گاهی

........ گریه

قزمول خان

رفیقانه ها()



 


سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧

آرامش فراموش شده

دوست نداشتم بعد از این همه وقت ننوشتن تو این خونه ی قدیمی بازم از نا خوشیها بگم ناراحت اصلا" تصمیم گرفته بودم تا اوضاع و احوالم رو به آسایش و آرامش نرفته نیام اینجا ولی چه کنم که دنیا فعلا" با من سر ناسازگاری داره اگه یه وقت گذرتون به اینجا افتاد زیر لب یه دعای کوچولو هم واسه من بکنید ضرر نداره بای بای

قزمول خان

رفیقانه ها()



 


دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦

تولد تولد !

امروز برای ۶ مین ساله که دارمش !
امیدوارم ۱۰۰ ساله دیگه هم داشته باشمش .
تولدت مبارک جیزقولی کوچولوی من.

قزمول خان

رفیقانه ها()



 


دوشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٦

من هنوز زنده ام !!!!!!!

من نفس میکشم.
من فکر میکنم.
من زندگی میکنم.
من تلاش میکنم.

من خسته ام.

پس هستم.

قزمول خان

رفیقانه ها()



 


شنبه ٥ خرداد ۱۳۸٦

 

بعد از n سال برگشتم درست مثل قبل با اين تفاوت كه يكسال و اندي از عمر كوتاهم كم شده  و البته به جاش كلي چيزاي ديگه به دست آوردم  در اين مدت اونقدر اتفاقاي جورواجور و البته فوق العاده واسم افتاده كه بازگو كردنش لا اقل 2 سال طول ميكشه  در نتيجه بيخياله تعريف كردنش ميشم , اميدوارم بيشتر بيام اينجا فعلا" حس حرفيدن ندارم خيلي چيزا هست كه تو دلمه و ميخواد سر بخوره بياد رو نت ولي باشه واسه يه وقته مناسب ان شاالله به زودي .

قزمول خان

رفیقانه ها()



 


یکشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٢

 

هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم

يا از تو حتی با خودم يه لحظه صحبت بکنم

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

انقدر ظريفی که با يه نگاه هرزه می شکنی

اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی

ترسم از اينه که رو تنت جای نگاهم بمونه

يا روی پيشه ی چشات غبار آهم بمونه

تو پاک و ساده مثل خواب، حتی با بوسه می شکنی

شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی

حتی با اين که هيچکس مثل من عاشق تو نيست

پيش تو آينه ی چشام حقيره، لايق تو نيست

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط مال منی، به تو جسارت بکنم

قزمول خان

رفیقانه ها()



 


پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٢

قزمولک خيلی خوش بخت !

من واقعا قزمولک خوشبختي هستم مي دونين چرا ؟  چون همه چيز دارم همه چيز
واين يعني يه عقشولي خوب دارم که خيلي مهربونه اون هيچ وقت سرم داد نميزنه
و هرگز از من چيزهايي رو نمي خواد که نتونم انجام بدم  آخه اون خيلي زياد از حد
به فکر منه اون هيچ وقت نسبت به من بي تفاوت نيست و هرگز ناراحتم نکرده
با اين حال نمي دونم چرا اينقدر احساس ياس مي کنم   !!!! درحاليکه اون اينقدر
به من توجه مي کنه ! من خوشحالم که مثل بقيه نيست و تا اين حد قانعه
راستي شما فکر ميکنيد من توقعم زياده يا اون خيلي مهربونه ؟؟؟؟!!!؟
اين واقعا عاليه مگه يه آدم چي مي خواد ؟ جز يه عقشوليه مهربون و با احساس که
در تمام لحظات کنارش باشه و بهش دلگرمي بده بهش اميد بده و بهش بگه که دوسش داره واقعا ديگه چي مي خواد ؟ پس چرا من هنوز مايوسم ؟ اگه مي دونيد به منم بگين !

فقط در صورتی نظر بدين که فکر می کنيد حرفامو فهميدين !

قزمول خان

رفیقانه ها()



 


دوشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٢

قزمولک عقشولانه !

امروز قزمولی دلش هوای عقشوليشو کرده !

ميدونيد چيه ؟ حس عقشولانه ی يه قزمولک يه نمه ويزويزکيه واسه اينکه ويزويزکو بفهمين متن زير رو بخونين :

ويزويزکی يعنی قزمولک تک و تهنا اينجا دلش گرفته دلش هوای اقيانوس کرده

اقيانوس !

کاش شما اقيانوسو ميفهميدين ولی بعيد ميدونم بفهميد واسه اينکه يه اقيانوس بايد

داشته باشيد تا اونو بفهميد و خوب ندارين که بفهمين !

بيخودی دنبالش نگردين چون اين اقيانوس از اون الکيا نيست تقريبا منحصر به فرده !

يه اقيانوس قهوه ای شبيه عسل تازه .

اين اقيانوس به طرز عجيبی قرار گرفته عمودی ! و از اون عجيب تر اينکه اقيانوس به

اون عظمت و بزرگی همش تو دو تا جيزقولک قايم شده جيز قولک يه چيزيه که وقتی

بهش نيگا می کنی يه خورده می سوزی بعد کم کم خيلی می سوزی آخرم

نمی فهمی کی تو اقيانوس غرق شدی  يه قزمولک عاشق بايد حتما يه دونه از اين

اقيانوسا رو داشته باشه و احتمال يافتيده شدن ای جيزقولک ۰.۰۰۰۱٪ ديدن يه

قزمولک مينی ماله .

حالا اين اقيانوسه يه جاييه اون دور دورا که قزمولک دستش بهش نمی رسه !

قزمولک بيچاره دلش قد دل گنگشک شده شبا همش خواب اقيانوسشو ميبينه

ولی قزمولی نمی تونه بره پيش جيزقولکاش واسه همينم قزمولی تهناس خسته اس

درموندس کلافه و بی حوصله اس .

قزمولی تو اين دنيای به اين بزرگی هيچی نمی خواد اون فقط جيزقولکاشو می خواد

آخه قزمولی تشنس می خواد لباشو بذاره روی جيزقولک اينقده از اون عسل داغا

بخوره تا همه ی وجودش پر بشه از عقشولی !

خوب بستونه چون فرک نکنم هيچی فهميده باشين پس بهتره برين بفرکين که بفهمين .

قزمول خان

رفیقانه ها()



 


 

 

 

 

 

 

 
وبلاگ من
خانه
آرشيو

پست الكترونيك


قزمول خان اينجاس آيا؟
دوستان
آرزوهاي يك دكتر كوچولو

خونه ي ساره خانوم

حرفهاي تنهايي داداشي و آبجي کوچيکه

فهرست وبلاگهاي فارسي


template designed by www.IranTemp.com