به خود می اندیشم
و به بی پایانی تلاشم
و هنوزش نیافته ام
به نگاه ستاره میشوم ، شب بی پایان فراموشیم را
به نگاه صخره های آسوده ، در دامان مادرم زمین ؛
به نگاه رخشان آسمان سپید و در نیلگون دریاچه ی لمیده در آفتاب ؛
می بالم ، از درون میجوشم ، به کنکاش خویش ، به ناتمامی خویشم مینگرم
و از درد تنهایی و درماندگی سرود بی رنگ زندگی سر می دهم ؛
چهره ام رنگ ددخویان نا آسوده را به خود دارد ؛ رنگ پریشان دیوانگان را ؛
از درون میسوزم ، شعله هایش بر چشمان داغم نشسته ؛
سرگردان صخره ها ، سرگشته و رنجور راه ؛
به خیز میکشم سنگینی ام را رو به باریکه راه پر هراس ؛
آنجا که پیچ و تاب می افتد چشمانم از کوره راه پر پرتگاهش ؛
که به تماشای گل شوم ؛ آسوده ام نمی گذارد باز ؛
و من اسیر باید اویم ، سر گشته شهر و بیابان .
آسودگی کجا خانه دارد ؟
دل نا آسوده ام هردم اسیر خواهشی ، هردم رنجه ی نگاهی ؛
میگریزم ، دردم با خویش می برم ؛
ناله هایم از آن کوهسار است.
به ناگاه او را می یابم در اعماق وجودم زبانه میکشد ؛
به او می نگرم ؛
زندگی رنگ دیگر به خود می گیرد ؛
در دامانش همه خبر از یگانگی دارند ؛
ومن همچون کودکی گنه کار ، خود را پس میکشم .
دل سوزانم را در آبشار هستی اش می نهم ؛ که دمی آسودگی ارمغانم کند .
نگاه پر مهرش به نوازشم میکشد ، همچون مادری کودکش را !
در نگاهش روانم می بالد ، می خیزد ؛
می خواهم از آن او باشم !
چه می خواهدم ؟ چه می خواهمش ؟؟
آوا سر می دهد :
" برو آنگاه که نگاهت فروزان شد ؛ آنگاه که سخنت یگانه شد ؛
و آن گاه که قلبت شکسته شد بیا ! "
در شلوغی شهر ، در غوغای نوشتارهای رنگارنگ ، به جستار پندارهای گوناگون ؛
در بازار نگاره ها و سخن ها ؛
گم شهر ، گم خویش ؛
دلم سنگین اما ایمانم راسخ و قدم هایم استوار میشود .
راه آموختن می آموزم ، راه دیدن و شنیدن را ؛
و گفتن چه دردیست بر من ؛ در نگاه یاران گوناگون !
دلم به شادی و خشم خو می گیرد ؛
سخنم به کم گویی و سنگینی ؛
به سویش می تازم ؛ بی وقفه ؛ تا همیشه ی تاریخ !
تا به ابد به نظاره اش میشوم ؛
کنون آسوده ام و سرگشته !
در او چه رازیست که در نگاهش بیهودگی رنگ می بازد.
با او زندگی معنا می یابد ؛
هستی در او متجلی ست .
همو که بر بلندای تاریخ ایستاده است از آدم تا همیشه ی زمان ؛
فردا آمده
آیا فردا خواهد آمد ؟
نیمه ی شعبان ١٣٧٧
اینو از بین دست نوشته های قدیمی پیدا کردم نمی دونم خودم نوشتمش یا از جایی یادداشتش کردم مهم اینه که واسه ی فردا نوشتمش .
آری او خواهد آمد.